آرتینآرتین، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 22 روز سن داره

فرشته کوچولوی خونه ما

واما من و آتلیه و عکس هام:

مامان زهره و بابایی من رو در تاریخ پنجم مرداد ماه هزار و سیصدو نود یک شمسی به اولین آتلیه عمرم بردند. آتلیه سها که اونجا عمو علی خیلی مهربون بود و حسابی تلاش کرد تا از من عکس های خوشگل بگیره!   من هم که معرف حضورتون هستم انقدر آروم و آقا نشستم تا عکس از بنده بگیرن که نگو!!!!!!!!! نه بابا باور نکنید یه وقت!!!!!! مگه من  یک جامی نشستم! این  چندتا عکس از بنده به همراه مامان زهره جون و بابا مجید عزیزم.              ...
19 شهريور 1391

چکیده ای از دومین سفر یک سالگی من

و این هم خاطرات دومین سفر 1 سالگی من: تعطیلات عید فطر سال 91 ما به تالش رفتیم.البته شهر تالش رو هم رد کردیم تا اینکه بعد از هشپر رسیدیم به روستای آق اولر،که ییلاق مردم هشتپر هست. در ویلای دوست مامان بدری جونم ،ژیلا جون مستقر شدیم.یک ویلای کاملا بزرگ که طبقه اولش 4 تا فرش 9 متری انداخته بودندو این هم که میدونید یعنی چی؟ یعنی جا و مکان بازی بنده مهیا بود اون هم چه مهییایی! چون روستا خیلی بکر بود و ما کاملا با شهر فاصله داشتیم،همه اش توی خونه و روستا میگشتیم و واقعا جاتونخالی!چه هوایی!چه طبیعتی!هوای کوهستان و طبیعت شمال! اونجا بنده کیف کردم،آخه میدونید توی عمرم گاو ندیده بودم ببعی از نزدیک ندیده بودم،هاپو و بوقلمون رو که دیگه نگو...
8 شهريور 1391

و بالاخره ورود بنده به پایتخت قدیمی ایران باستان

در تاریخ 1 شنبه 11 تیرماه 1391 من به همراه مامان زهره و بابابزرگ و مامان بدری جون به شهر هگمتانه پایتخت مادها قدم گذاشتم بابا مجید هم قرار شد دوشنبه بعد از انجام ماموریت از رشت به همدان بیاد 3شنبه 13 تیرماه اولین سالگرد فوت خاله افسر که متاسفانه بنده سعادت دیدن رو نداشتم( و خاله جون خیلی مشتاق بود بنده رو ببینه)بود علت اصلی سفر ما هم همین بود،ما در خونه مامان بزرگ(مامان مامان بدری)مستقر شدیم. روز 3شنبه که مسجد رفتیم و سر خاک. روز 4 شنبه هم بابابزرگ به افتخار بنده یه مهمونی توی عباس آباد همدان ترتیب داد،آخه اون یکی مامان بزرگ مامان زهره و عموهاش و عمه اش من رو از بدو تولد تا کنون ندیده بودند ین هم عکسهای بنده در عب...
8 شهريور 1391
1